القاضي سعيد القمي
مقدمه 43
اسرار العبادات و حقيقة الصلوة ( فارسى )
كردند گفتند شاه چند دقيقه قبل از مرگ از مسموم شدن شكايت ووزراء را متهم ساخته وبه پسر خود دستور انتقام داده آن وصيت بر قائم مقام أو پوشيده نخواهد ماند بايستى از خطر آينده بينديشيد علاج واقعه پيش از وقوع بايد كرد اگر فرزند ارشد پادشاه كه مغرورست وخودپرست ودر تبعيد وزندان بسر مىبرد بخصوص كه اين بدسلوكى پدر را به وزراء نسبت مىدهد از جوانى كه چند سال در زندان بسر برده ويكباره خود را از زندان اسارت بر تخت سلطنت ببيند بايد ترسيد اگر مجسمه فضيلت باشد وهيچ مزاحمت نكند واز درباريان كوچكترين آزردگى نداشته باشد دستكم از انتخاب هيئت جديد قصور نخواهد ورزيد چه آنكه بايد خود را صاحب اختيار مطلق جلوه دهد منطق قوى بود وزراء نيز بصلاح خود ديدند كه براي كودك خردسال وفرزند كوچك فعاليت كنند ولذا در جلسه رسمي صدر أعظم با همان منطق آغاز سخن كرد واضافه كرد كه چون شاه بدون تعيين جانشين ووصيت كتبي يا شفاهى زندگانى را بدرود گفت بر ذمت ماست كه هرچه زودتر تكليف سلطنت را معين كنيم شهري كه در أو سايه سلطان نبود * ويران شده گيرا گرچه ويران نبود همه مىدانيد كه از پادشاه دو فرزند باقي است يكى صفى ميرزا كه بيست سال دارد وديگر حمزه ميرزا كه هفتساله است در اينجا كمي سكوت كرد ونگاهى به قيافه بزرگان قوم نموده وسپس گفت البتة حاضران از بىلطفى شاه سابق نسبت بصفى ميرزا كموبيش مستحضرند وممكن است اين پسر از نعمت بصر هم محروم شده باشد اگرچه احتمال ديگرى هم داده مىشود كه از ذكر آن خوددارى مىكنم در هر صورت رجحان حمزه ميرزا مسلم وغير قابل انكارست گرچه بايد حقايق را گفت وملت را در جريان أمور گذاشت گذشت آن روزى كه با عقل وفكر مردم بازى مىكردند وبا مردم معامله گوسفند مىكردند امروز ملت رشيد ومردم شريف إيران بيدارند رشد فكرى وعقلي وسياسي دارند بعلاوة حكومت بر مردم ارزش دارد نه بر گوسفند من نبايد كتمان كنم بلكه واقع وحقيقت امر را بايد بگويم آن روزى كه شاه مرحوم از أصفهان مىرفت قيافهى گرفته وافسردهاى به خود گرفته بود رنگ رخساره خبر مىدهد از سر ضمير يك ناراحتى % 80107 1 %